به¬ ياد استادم دکتر باقر آيت الله زاده شيرازي، امير حسين ذاکرزاده

 

فصلنامه مرمت، سال دوم، شماره نوزدهم، پاييز 1386.

سپاس مي‌گويم خداي واحد را که در تمام عمر الطاف بيکرانش را نصيب حال من کرده و يکي از اين الطاف، شاگردي بزرگ مردي بود به­ نام استاد دکتر شيرازي.

از همان اولين ترمي که در مقطع کارشناسي ارشد و در رشتة «مرمت و احياء بناها و بافتهاي تاريخي» قبول شدم، افتخار اين را پيدا کردم که در محضر آن فرزانة بي‌همتا، زانوي ادب بر زمين گذارم و خوشه چين آن آسمان پر برکت باشم.

خدايا! تو را سپاس مي‌گويم.

من و همکلاسي‌هايم اين افتخار را نيز داشتيم که در آن مقطع تحصيلي، بيشترين واحدهاي درسيمان را با آن استاد فرهيخته بگذرانيم. استادي که جذبه‌اش حاکم بر فضاي کلاس بود و عشق و محبتش تسخيرکنندة قلب‌هايمان، آري او سلطان قلب‌هاي دانشجويانش بود.

استاد عزيزم! درود خداوند بر تو باد.

استاد دکتر شيرازي علاوه بر تأثير علمي بر دانشجويانش، تأثيرات اخلاقي و عرفاني فراواني بر آنها مي‌گذاشت و تجربه نشان داد که اين تأثير، انسان سازتر و کشور سازتر از تأثير قبلي، خود را نمايان ساخته. استاد شيرازي تعريف مي‌کردند که استادشان مهندس هوشنگ سيحون که يکي از بزرگترين معماران ايران به شمار مي‌روند و آثار ماندگاري مانند: آرامگاه بوعلي‌سيناي همدان، ساختمان کتابخانه مجلس و... را از خود بجاي گذاشته‌اند، بيش از مطالب علمي، تأثيرات اخلاقي باشکوهي مانند عشق به ميهن و آثار آن را در قلب ايشان ايجاد کرده‌اند و چه نيکو دکتر شيرازي يادگار استادش را به دانشجويانش منتقل کرد. از درگاه خداوند متعال آرزومندم که مددي فرمايد تا حال که افتخار تدريس دانشگاهي نصيب اينجانب نيز شده است، بتوانم ادامه دهندة راه آن بزرگواران باشم و آتش عشق به ايران را همواره در قلب جوانان اين مرز و بوم روشن نگاه دارم.

بارالها! مددي‌کن که در راه نمانيم.

استاد دکتر شيرازي اسطوره‌اي بود از نهايت علم و ايمان. علمش زبانزد خاص بود و ايمانش تربيت کنندة جوانان. به هنگام استراحت دانشجويان و بين کلاس‌هاي درس، وضويش را مي‌گرفت و آنچنان نمازي مي‌خواند که فرشتگان خداوند را به تحسين وا مي‌داشت و از برکت نمازش، کلاس درس و روح دانشجويانش غرق در انوار ايزدي مي‌گشت. کلاس‌هايش در ميدان بهارستان و در کاخ مسعوديه برپا مي‌شد. در ضلع شرقي مجموعة مسعوديه و پشت دفتر کارش، کلاسي درست کرده بود در نهايت صفا، ميزها و چهار پايه‌هاي آن از ضايعات چوبي کارهاي مرمتي مسعوديه درست شده بود، نگران بود که مبادا ذره‌اي از بيت‌المال و اموال مسلمين توسط او به هدر برود. کلاسي بود ساده و صميمي با ميزي در وسط که خود در صدر مي‌نشست و ما همچون تشنگان بر دور آن چشمة بي‌همتا حلقه مي‌زديم و گوش و دل مي‌سپرديم به فوران الطاف ايزدي که از دهان پر برکت و از برق زيباي چشمانش بر وجودمان جاري مي‌شد. به ياد ندارم که هيچ کلاسي را برپا کرده باشد و در آن آيه شريفه‌اي از قرآن کريم را تفسير نکرده باشد، به ياد ندارم که کلاسي را برپا کرده باشد و در آن از عظمت و شکوه ايران‌ زمين و آثارش سخن نگفته باشد.

کلاس او کلاس عشق بود و اميد، کلاس او کلاس ايران بود و ايران بود و ايران.

شمع شدي شعله شدي سوختي                                       تا هنر خود به من آموختي

دکتر شيرازي در امور درسي دانشجويان بسيار جدي و سخت‌گير بود، با او امتحاني داديم که هشت ساعت به طول انجاميد، با او امتحاني داديم که تمام مطالب يک کتاب، سؤال امتحاني بود، با او پروژه‌هايي را به انجام رسانديم که ماه‌ها وقتمان را مي‌گرفت. سفرهايي را هم که براي دانشجويان ترتيب مي‌دادند، مسيرها و مقاصدي داشت که تمام سفر را پرثمر مي‌کرد. سفر به کوير مرکزي ايران و بازديد از کاروانسراي قصر بهرام، حرمسراي شاه عباس و کاروانسراي عين الرشيد در دل کوير، سفر به سلطانيه، سفر به آذربايجان غربي و بازديد از مجموعه تخت سليمان، که البته در بين مسير تا رسيدن به مقصد از دهها اثر تاريخي ايران نيز بازديد مي‌کرديم، آثاري که کمتر کسي از وجود آنها در ميان بيابان‌ها و در روستاهاي ايران خبر داشت. ايشان با وجود داشتن ناراحتي قلبي، همواره پا به پاي دانشجويان فعاليت مي‌کردند و چه بسيار مواقع که در مسيرها دانشجويان جوان از ايشان عقب مي‌ماندند. يکبار که با ايشان به مقصد تخت سليمان سفر کرديم، به علت توقف‌ها و بازديدهاي زياد در مسير، دير وقت به مقصد رسيديم، استاد با تمام خستگي راه، در آن هنگام شب، دانشجويان را در قالب کلاس درک فضا  به بازديد از ويرانه‌هاي تخت سليمان بردند، در حالي که بجز تابش نور دو ماه، هيچ روشنايي ديگري در آن محوطه نبود که صد البته اين دو منبع نور براي کسب فيض و دانش دانشجويان کفايت مي‌کرد. يکي تابش نور زيباي ماه آسمان بود و ديگري تابش نور درخشان استاد عزيزم دکتر شيرازي. در آن شب پس از بازگشت از اين بازديد، ايشان کلاس درسي را داير کردند و با انرژيي که فقط در وجود جوانان مي‌توان يافت تا چند ساعت پس از نيمه شب، در مورد نقشه‌هايي از تخت سليمان که به ديوار نصب کرده بودند توضيح دادند. درس دادند و درس دادند تا علم را به ما بياموزند، تا براي ما معنا کنند وجدان را، عشق را، ايمان را و ايران را؛ تا آن هنگام شب درس دادند تا به ما بگويند که به چه ميزان عاشق هستند و چقدر خاک ايران و ما که فرزندان اين آب و خاک هستيم را دوست دارند.

بار پروردگارا! استادم را با جد بزرگوارش و با خانم فاطمة زهرا(س) محشور گردان.

سرانجام پس از اينکه چند ساعتي به دانشجويان اجازة خفتن دادند، خود ايشان قبل از طلوع آفتاب و زودتر از همه برخواستند و دانشجويان را بيدار و راهنماي کردند به بالاي کوهي که مشرف به شهر ساساني تخت سليمان مي‌باشد، تا شاگردانشان منظرة زيباي طلوع خورشيد و بارش انوار زرين الطاف ايزدي را بر يکي از مهمترين ميراث نياکانشان مشاهده کنند. پس از بازگشت از اين محل و صرف صبحانه به دور يک سفره، بطوري که دانشجويان هيچ فاصله‌اي بين خود و استادشان احساس نمي‌کردند، هرچه بود صميمت بود. استاد دانشجويان را به سمت کوه زندان سليمان راهنمايي کردند، کوهي با عظمت که دروني کاملا تهي دارد، کوهي که از زيباترين آثار طبيعي ايران و جهان به شمار مي‌رود. استادم دکتر شيرازي با آن قلب بيمار ولي شاد و عاشقش، پا به پاي ما اين مسيرها را طي مي‌کردند و با کلام‌شان روح دانشجويان را در افشاني. آفرين به همتشان و حقا که وي نوادة ميرزاي شيرازي بزرگ بود.

گوهر پاک ببايد که شود قابل فيض                         ورنه هر سنگ و گِلي لؤلؤ مرجان نشود

استاد عزيزم! خبر رخت بر بستنت از اين سراي فاني، همچون رعدي، بسيار سريع در ميان مريدان و دانشجويانت پيچيد. همه در بهت و ناباوري بوديم و چه اشک‌ها که برايت ريختيم ولي غافل از اين بوديم که تو سعادتمند شده‌اي، به جهاني رفتي که گنجايش روح بزرگ و انديشة سترگ تو را دارد.

 

 

تو به رفتي و سر آسوده نهادي بر خاک                            ليک از هجر تو من زنده‌ي سرگردانم

گرچه جسم مبارکت ديگر در ميان ما نيست ولي با تو عهدي مي‌بنديم که ياد تو و تعاليم تو را هميشه در اذهانمان زنده نگه داريم. با تو عهد مي‌بنديم که آموخته‌هايمان از تو را که همانا تلاش براي سر بلندي هر چه بيشتر دين با عظمت اسلام و سربلندي ايران عزيزمان است، به جوانان و دانشجويان اين مرز و بوم انتقال دهيم.

بعد از وفات تربت ما در زمين مجوي                     در سينه‌هاي مردم عارف مزار ماست

تو هيچگاه نخواهي رفت، چرا که انديشه‌هايت را ما به شاگردانمان منتقل خواهيم کرد و آنان نيز به شاگردانشان و تا يوم الحساب اين انديشه‌ها باقي خواهد بود و يقيناً در آن روز، تو استاد عزيزم از خوش حسابان خواهي بود. خوشا به سعادتت.

زندگي صحنة يکبار هنرمندي ماست؛ هرکسي نغمه‌ي خود خواند و از صحنه رود

صحنه پيوسته بجاست؛ خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد

آري بايد باور کنيم که جسم استادمان از ميان مار فته است. اما ياد ايمان، انديشه‌ها، منش، عشقش به ايران عزيز، همواره با ما خواهد بود و اين آموخته‌ها را سرلوحة زندگيمان قرار خواهيم داد. بار الها! توسط فرشتگان مقرب درگاهت، بوسة مرا بر دستان عزيز استادم بنشان و مجال آن را عنايت فرما تا وي نيز بوسه‌اي بر دستان مولايش، ساقي کوثر بنشاند.

نگرفته هنوز برگ عيشي                                        افسوس بهار من خزان شد

آن نيم نفس که با تو بودم                                          سرماية عمر جاودان شد

 


Copyright 2008 Dr. Shirazi Family Foundatiion - ِVersion: 1.0 - Last Update: 2008/8/17