شيرازي منم ...!!!، زهره خضری

 

، فصلنامه مرمت، سال دوم، شماره نوزدهم، پاييز 1386.

اون روز براي ديدن پروژه‌هاي نقد بنا به كتابخانه دانشكده معماري و شهرسازي دانشگاه شهيد بهشتي رفته بودم به كريدور كه رسيدم اولين چيزي كه نظرم رو جلب كرد اطلاعيه‌اي بود كه بر روي شيشه درب ورودي نصب شده بود با اين مضمون كه  بچه‌هايي كه در دومين كنگره معماري شهرسازي ارگ بم شركت مي‌كردند بايد چه وسايلي همراه بياورند، كي و از كجا راهي بشوند. خيلي به حالشون غبطه خوردم. كاش ما هم مي‌تونستيم بريم. تو دانشگاه ما يا بهتر بگم مركز (مركز آموزش عالي ميراث فرهنگي) ما  براي شركت در كنگره كلي بحث و دعوا بود. اول قرار شد بر اساس معدل از هر كلاس تعدادي انتخاب بشن حتي اسامي هم مشخص شد، بعد بچه‌هاي سال بالايي اعتراض كردن كه اونها ديگه نميتونن تو چنين همايشي شركت كنند و بالاخره بعد از كلي بحث و بررسي، قرار شد ورودي‌هاي 75 و 74 در كنگره شركت كنند و ما در انتظار همايش بعدي باشيم.

ساعت حدود12شب بودكه از نگهباني يكي ازبچه‌هاي مرمت رو خواستند، همه تعجب كرديم و نگران كه چه اتفاقي افتاده؟  بلاخره مريم رفت و بعد از چند دقيقه با قيافه بهت‌زده و سراسيمه برگشت همه دورش جمع شديم كه ماجرا چيه گفت فردا با بچه‌ها مي‌ريم بم! گويا يكي از بچه‌هاي دانشگاه كه جزء كادر اجرايي همايش بود اسامي ما رو كه يه روز اتفاقي براي شركت در تداركات همايش ثبت نام كرده بوديم، رد كرده بود و قرار شد فردا اسامي رو مجدداً فكس كنيم و با بچه‌هايي كه عازم بم هستند دركنگره شركت كنيم. فرياد شادي بچه‌ها بلند شد. باورم نمي‌شد در آخرين لحظات باز هم روزنه اميدي باشه.

اولين سفر دانشجويي مون بود و كلي ذوق‌زده بوديم . اتوبوس اومد و تعداد بچه‌ها خيلي بيشتراز ظرفيت اون بود. 54 نفر با بدبختي سوار اتوبوسي با حداكثر ظرفيت 44 نفر شديم حتي بوفه هم پر شده بود. راه افتاديم تحمل اين سفر طولاني با شوق شركت در كنگره آسان شده بود. ظهر رسيديم بم و نهار مهمون يكي از بچه‌هاي بمي بوديم. بايد تا بعد از ظهر براي ثبت نام و هماهنگي‌هاي لازم به ارگ مي‌رفتيم. اولين بار بودكه ارگ بم رو مي ديدم. چقدر زيباست اين شهر گلي خفته درميان نخلستان بم! از كوچه‌هاي ارگ گذر كرديم و بچه‌هايي كه قبلاً ارگ رو ديده بودند و اطلاعاتي داشتند در طول مسير قسمتهاي مختلف رو معرفي مي‌كردند. به محل ثبت نام رسيديم بچه‌هاي دانشگاه‌هاي ديگه شهيد بهشتي، علم و صنعت و حتي بچه‌هاي شهيد باهنركرمان هم بودند. هر گروه گوشه‌اي پراكنده شده بود. با تعجب اطراف رو نگاه مي‌كردم. هنوز با خيلي از مفاهيم و نكات تخصصي مرمت آشنايي نداشتم. با اين حال حس خوبي از فضايي كه در اون قرار گرفته بوديم داشتم. محل ثبت نام يكي از خانه‌هاي اعيان  بودكه اتاق‌هاي آن به عنوان فضاهاي اداري و تداركات همايش احياء شده بودند. سرو صدايي توجهم رو جلب كرد. آقاي حسيني مسئول سفر ما بود. داشت با مردي ميانسال  با قدي كوتاه بحث مي‌كرد. تقريباً صدا شون بالا رفته بود به اطرافم نگاه كردم ديدم اكثر گروه‌ها دارند اونها رو مي‌بينند.

مردميانسال شاكي بود از اينكه چرا تعداد بچه‌ها بيشتر از تعداد ليست اصليه و اينكه با اين شرايط نمي‌تونه ما رو اسكان بده.

آقاي حسيني هم با چهره حق به جانب و تحكم گفت: «آقاي شيرازي خودش گفته كه اين تعداد بيان،خودش هماهنگي‌هاي لازم رو انجام ميده...»

مردميانسال بيشتر عصباني شد و صداش رو بلندتر كرد و گفت: «شيرازي كي همچين حرفي زده؟ به كي گفته؟ شيرازي منم... !!»

ناگهان صداي خنده بچه‌ها فضا رو پر كرد. آقاي حسيني كه تازه متوجه شد مخاطبش دكتر شيرازيه و هجوم نگاه‌هاي متبسم دانشجوها رو ديد دستپاچه شد و به تته پته افتاده بود كه يك هو سرو كله رازقي يكي از بچه‌هاي هسته علمي كه تازه از راه رسيده بود پيدا شد و بعد از سلام و عليكي گرم و مودبانه شروع كرد به توضيح دادن ماجرا و كم‌كم آرامش برقرار شد. كلي شاكي شده بودم. پيش بچه‌هاي دانشگاه‌هاي ديگه ضايع شده بوديم. آخه آقاي حسيني كه دكتر شيرازي رو تا به حال نديده چرا بدون هماهنگي براي اسكان بچه‌ها اقدام كرد؟ البته اون هم شايد زياد مقصر نبود حتماً فكر نمي‌كرده دبير يك همايش بين‌المللي خودش رأساً پي‌گير باشه و حتما فكر مي‌كرده دكتر شيرازي يك پيرمرد اتو كشيده است كه پشت ميزش نشسته و پرسنلش اينكارها رو انجام مي دن ... حالا چي مي شه؟ يعني بايد برگرديم؟! اينها سئولاتي بود كه به ذهنم مي‌رسيد. به طرف بچه‌ها اومدم مريم هم شاكي بود و مثل من نگران اينكه چه خواهد شد؟ اما ليلا از بچه‌هاي سال بالايي كه يكي دوترم هم دانشجوي دكترشيرازي بود اطمينان داد كه اتفاقي نيفتاده و به هيچ وجه ما رو بر نمي‌گردونند و برخلاف ما كه از برخورد دكتر شيرازي شاكي بوديم. آقاي حسيني رو مقصر مي‌دونست  و كلي به عكس‌العملش در مقابل دكتر شيرازي خنديد، نيم ساعتي سپري شد. رازقي برگشت گويا مشكل حل شده بود، كارت‌هاي بچه‌ها رو هم آورده بود.

اين نخستين بار بود كه دكتر شيرازي رو مي‌ديدم. چهره‌اي متفاوت از آنچه كه بچه‌ها از او با تعريف و تمجيد ياد مي‌كردند.

دومين بار كه او را ديدم روز افتتاحيه همايش بود، مراسم در تكيه  برگزار مي‌شد و فضاي حياط با چادري مسقف شده بود كه زيبايي خاصي به اين فضا بخشيده بود. همان اوايل همايش بود كه بادي شديد وزيد و چادر را حركت داد... يكهو ديدم گوشه‌اي از چادر جدا شده و دو نفر رو با دست اون روگرفتند. خوب كه دقت كردم يكي ازاون دونفر رو شناختم. دكتر شيرازي بود....

روزهاي بعدي همايش باز هم در نشست‌ها دكتر شيرازي رو مي‌ديدم كه پشت ميز هيأت رئيسه مي‌نشست. حالا روز اختتاميه بود و در آخرين بخش دكتر شيرازي فرا خوانده شد تا به‌عنوان دبير همايش آخرين كلام رو بيان كند. همان چهره ساده و اين بار خسته، يادم نيست كه چه گفت تنها برق اشك رو در چشمانش مي‌ديدم و  صداي تشويق حاضرين كه  من رو هم بي‌اختيار بلند كرد و چند دقيقه‌اي همگي او را تحسين كرديم.

بعد از مراسم وقتي با بچه‌ها با او عكس يادگاري مي‌گرفتيم، احساس غرور مي‌كردم از اينكه كنارش ايستاده‌ام.

باز هم دكتر رو مي‌ديدم در كلاس‌هاي بچه‌هاي سال بالايي كه به صورت داوطلبانه شركت مي‌كردم و دو ترم كلاس‌هاي معماري اسلامي  او هر روز برايم بزرگ‌تر و عزيزتر مي‌شد. و هر روز از اينكه شاگردش بودم، بيشتر به خود مي‌باليدم.

 


Copyright 2008 Dr. Shirazi Family Foundatiion - ِVersion: 1.0 - Last Update: 2008/8/17