تلاش و سختکوشی او، در هرکجا که بود، تمام محيط پيرامونش را فرامی گرفت، سياوش دروديان

 

فصلنامه مرمت، سال دوم، شماره نوزدهم، پاييز 1386.

اما اول باري که من او را ديدم ، در سال 1382 ، در دفتر کار و کلاس درسش ، در عمارت مسعوديه (واقع در بهارستان ) بود. او ترجيح   مي داد که کلاس درسش را در محيطي تاريخي برگذار کند .کلاسي که شبيه هيچ کلاس درسي نبود.جلسه گفت و شنودي بود ، از صبح تا عصر ، حول محور اصلي اما در مورد هر موضوعي که دانشجويان خواستارش بودند. اين جلسات که با نوشيدن چاي و خوردن شيريني و نقل و خرما و.... همراه بود، تنها حدود يک ساعتي براي صرف ناهار قطع مي شد. بسياري از اوقات، دکتر شيرازي مي گفت که امروز ناهار، مهمان آقاي فلاني (معمولا» يکي از کارمندان دفترش) هستيم و من تا امروز نمي دانستم که آقاي فلاني و بهماني در کار نبوده و او خود عادت داشت که سالي چندين بار همه را مهمان کند.

او و شاگردانش، در ضمن اين جلسات بود که به شناخت يکديگر نايل مي شدند و او بارها تأکيد مي کرد که روش هاي تدريس دانشگاهي، چيزي جز "توليد انبوه متخصصان سطحي" نيست و براي درک عميق هر دانشي، نياز به گفتگويي دو جانبه بين استاد و شاگرد و ايجاد ارتباطي عاطفي و معنوي بين آنهاست. او نه تنها با دانشش، که در هر کردار وهر رفتارش، حتي با فروتني اش، چيزي براي آموختن به ديگران داشت.

هر جلسه، بعد از پايان درس،ما فنجان ها و نعلبکي ها و غيره را داخل ظرف شويي آبدارخانه مي گذاشتيم و سوت زنان پي کارمان       مي رفتيم. تا روزي که يکي از دوستانمان که وسيله اي را جا گذاشته بود، مجددا» به دفتر دکتر شيرازي برگشته و او را ديده بود که مشغول شستن ظروفي است که ما کثيف کرده و بي توجه و بي مسئوليت ،باقي گذاشته بوديم.

ابتدا، باور کردنش برايمان دشوار بود. دکتر شيرازي بزرگ، استاد برجسته ،رئيس ايکوموس و نايب رئيس سازمان ميراث فرهنگي ،چهره ماندگار مرمت و. . . ايستاده است و ظروف کثيف شده دانشجويانش را مي شويد ! ! ! عظمت فروتني او و شرمساري از بي توجهي و      بي مسئوليتي ما ، آنچنان ضربه اي به همه مان وارد کرد، که تا امروز اثر آن باقيست. شايد همه ما ، تا پايان عمر ، خود را مسئول هر حرکت کوچک خود بدانيم و اين درس بزرگي بود که آن استاد فروتن عارف مسلک،بي حرف و سخني به ما آموخت.

او قبل از اين که مرمت گر بناهاي تاريخي باشد، دانشمندي بزرگ در عرصه معماري اسلامي بود و دانشش را بي دريغ در اختيار ديگران قرار مي داد. دانشجويانش، سال ها بعد از فارغ التحصيلي، در هر موضوعي که دچار مشکلي مي شدند،به او مراجعه مي کردند و او، با خوشرويي و مهرباني ، بي هيچ چشمداشتي،آنان را، راهنمايي مي کرد.

اما متأسفانه، انسان بزرگ و دانشمندي چون او ، در کشور خودش بسيار غريب بود.امروز هيچ کدام از گردشگراني که به اصفهان زيبا     مي روند، نمي دانند که زيبايي آن شهر و بناهايش، حاصل تلاش خستگي ناپذير مرديست که به مدت ده سال، عاشقانه ، در کار مرمت بافت تاريخي آن شهر بوده است. يکبار به من گفت :"من براي احياي باغ هشت بهشت، سيزده پاساژ را تخريب کردم." و ما امروزه مي دانيم که تخريب حتي يک پاساژ، با چه جنگ و جدال توانفرسايي ميسر است.

تلاش و سختکوشي او ، در هر کجا که بود، تمام محيط پيرامونش را فرا مي گرفت و همين امر سبب انگشت نما شدن ايکوموس ايران در ساير کشور ها شده بود.دوستي(خانم مريم برومند) که به تازگي ساکن شهر وين شده است، مي گفت که براي تمديد کارت ايکوموسش به دفتر ايکوموس وين رفته است. اما آنها به او گفته بودندکه افراد زير چهل سال را نمي پذيرند و زماني که وي اعتراض کرده بود که در حال حاضر عضو ايکوموس ايران است ، مسئول مربوطه گفته بود:«ايکوموس ايران بسيار فعال است.به همين دليل جوانان را مي پذيرد» و بعد سري به افسوس تکان داده بود و گفته بود: «اي کاش ما هم مثل آنها بوديم !»

يادم مي آيد روزي بهاري ، قبل از بازديد کاروانسرايي، براي گرفتن کليد دروازه آن ،به اداره ميراث فرهنگي شهرستان مربوطه رفته بوديم. رييس خواب آلود ميراث فرهنگي آنجا ، که شناخت درستي از دکتر شيرازي نداشت، بعد از اطلاع از بازنشستگي او ، با ساده لوحي پرسيد: « يعني الان هيچ کاري نمي کنيد؟ « دکتر شيرازي هم به سادگي جواب داد : « نه. خيلي هم بيکار نيستم.در حال حاضر مدير مسئول مجله اثر هستم.به علاوه مشغول تدوين کتابي در مورد تاريخ مرمت هستم.در دانشگاه آزاد تهران و پرديس اصفهان هم تدريس          مي کنم.عضو پيوسته فرهنگستان هنر هم هستم.دبير کنگره معماري ارگ بم هم هستم.دو سه تا کتاب هم در دست ترجمه دارم. رياست موسسه فرهنگي ايکوموس ايران هم ، به عهده من است و.... خلاصه چهل جور کار پشت سر هم رديف کرد. و من که دلم به حال قيافه بهت زده رييس ساده لوح ميراث آن شهرستان سوخته بود گفتم: « آقاي ... من و شما بازنشسته ايم.! !»

او هر کار علمي را به دور از هر نوع تعصب و حب و بغض انجام مي داد و همواره در پي اصلاح نظرات خود بود.پيوسته از دانشجويانش ،فهم و درک عميق هر مطلبي را طلب مي کرد نه تکرار بي حاصل سخن بزرگان را. شبي که براي آخرين بار به او تلفن کردم،مطلبي را از مرحوم استاد پيرنيا خواندم و گفتم که به دلايلي به نظرم نادرست است.خنديد و گفت:«خيلي به حرف اساتيد اعتماد نکن !» و وقتي گفتم ،پس چطور خود شما هم آن را در جايي به کار برده ايد، به شوخي گفت:«مگر همين الان نگفتم به حرف اساتيدت اعتماد نکن!»

دکتر شيرازي ديگر در ميان ما نيست تا راهنماييمان کند،دلداريمان دهد،اميدوارمان کند،تشويقمان کند واز جان ودل به حل مشکلاتمان بکوشد.اما او نمرده است چون «جاده ها با خاطره قدم هاي او بيدار مي مانند»

بزرگترين شاگردش ،مسئول بازسازي ارگ بم است.شاگرد ديگرش ظرف چند ماه،بزرگترين آرشيو معبد آناهيتا را درست کرده است. شاگرد ديگرش در کشور آذربايجان مشغول مرمت بناهاي تاريخي آن خطه است و شاگرداني ديگر ،در افغانستان ،در کابل و هرات و مزار شريف، در کار حفظ تمدن و فرهنگ ايراني خارج از مرزهاي سياسي امروز هستند و ديگران و ديگراني ، در سراسر اين خاک پهناور،ميراث تمدني چندهزار ساله را پاس مي دارند.

دکتر شيرازي زنده است. او در وجود شاگردانش ، شاگردان ِ شاگردانش و شاگردان شاگردان ِ شاگردانش ، زندگي خواهد کرد.

شايد الان، در حاشيه کويري سوزان، در کار بازسازي آب انبار ارزشمندي است و يا شايدکاشي هاي لاجوردي گنبد مسجد جامع شهري ديگر را مرمت مي کند. شايد بر فراز سردر فروريخته کاروانسرايي ايستاده است و دارد مهربانانه ،شيوه بازسازي قوس فروريخته آن را،از بقاياي اندکش، به يکي ديگر از شاگردانش مي آموزد و يا شايد، شاگرد از زير کار درروي ديگري را، وادار به کشيدن طرحي سه بعدي از گنبدخانه اي مي کند.شايد هم الان، کنار تخته کلاسش ايستاده و به شاگردانش ،شدني ديگر و بودني ديگر مي آموزد و چون هميشه، قبل از هرچيز، برگوشه تخته، با آن خط عزيزش، بي حــرف و بي صدا مي نويسد: «آنکه فرهنگ نورزد، به چه ارزد؟»

 


Copyright 2008 Dr. Shirazi Family Foundatiion - ِVersion: 1.0 - Last Update: 2008/8/17